اوووووووووه ... باورم نمیشه !!!
یعنی ما باز برگشتیم ؟؟ بعد دقیقاْ ۳ ماه ؟! 
نمیدونین چقدر دلمون تنگ شده بود ( مخصوصاْ دل اینجانب ! ) 
یاد اون روزا به خیر ... پارسال همین موقع چه برو بیایی داشتیم ... 
حالا به هر حال برگشتیم فعلا . 
این دفعه میخوام براتون یک داشتان داستان * واقعی و بسیار مخوف و ترسناک تعریف کنم که دو سه سال پیش واسه خودمون اتفاق افتاد ...! 
( دیگه قرار نیست پست هامون طولانی و چند قسمتی باشه که برو بچ سختشون باشه تا آخرش بخونن ...
)
و اما جریان از این قرار بود :
ساعت از ۳ نیمه شب گذشته بود . چند دقیقه ای میشد که کتاب بوف کور رو تموم کرده بودم ... هنوز کمی گیج بودم . صدای خنده ی خشک پیرمرد خنزری پنزری هنوز تو گوشم بود خنده ای که مو رو به تن آدم سیخ میکنه « خنده ی عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله ی گمشده ی بدنش بیرون می آید . خنده ی تهی که فقط در گلویش پیچید و از میان تهی در می آید ! » 
همه خواب بودن غیر از من و منگل کوچیکه ...
با همون حال و موهای سیخ سیخ شده و چشمای گرد رفتم ( گلاب به روتون ) دستشویی ...
تازه جا افتاده بودم که صدای بارون شدیدی نظرم رو به خودش جلب کرد ... بارونی شدید !
یهو به خودم اومدم « واااااااااای ... لواشک ها بیرونه ! »
از شما چه پنهون که لواشک درست کرده بدیم گذاشته بودیم بیرون خشک شه ... قیچی کردم و زدم بیرون ( یه اصطلاحه
)
- « بدو بدو خواهری فاتحه ی لواشک ها خونده شد !! » 
رفتیم رو ایون ... بارون ؟! زمینها همه خشک بود ...! حتی یه لکه ی ابر هم تو آسمون پر ستاره دیده نمیشد ... ولی هنوز صدای شر شر بارون میومد !!! 
- « تو هم میشنوی ؟! 
»
- « آره ...!
»
رفتیم تو ...
اون وقت شب چاره ای جز خواب نداشتیم ... 
رفتیم تو اتاق و دراز کشیدیم ... هنوز صدای شر شر بارون میومد ... تازه چشما مون داشت گرم میشد که صدای زنگ در اومد !!! یعنی کی میتونست باشه ؟؟؟!!! 



- « پیر مرد خنزری پنزریه حتماْ ! » 

وای ... 

یهو رفتم تو توهم ... آیفون رو برداشتم و همون صدای خنده ی خشک ... نــــــــه !!! با فکر ش هم مو به تن آدم سیخ میشه ! 
یه زنگ دیگه زد ...
دو تایی میخکوب شده بودیم و جرئت تکون خوردن نداشتیم ...! 
- « مـ ... مـ ... من نمیرم باز کنم آ ...
»
- « منم ... منم نـ ... نمیرم !! بزار مامان اینا بیدار شن !
»
اصلا دیگه مخم قفل کرده بود ... حتی تصور اینکه کی پشت در هستش رو نمیتونستم بکنم ! 
آیا این باران نامرئی با شخص پشت در رابطه ای داشت ؟!! 
بابام بیدار شد ... اونم هول کرده بود آخه این وقت شب ؟! ...آیفون رو برداشت با صدای خواب آلود و دو رگه و کلفت گفت : « بله ؟! »
ادامه ی داستان را در قسمت بعد خواهید دید !
نه نه نه نه نه ...! قرار شد که دو قسمتی نشه !
***
پیام های بازرگانی :
دارالمجانین ۵ ستاره ی منگلستان همراه با امکانات رفاهی و تفریحی دارای لابی بزرگ و زیبا ، اتاق های مشرف به باغ ، استخر و سونا و جکوزی ، محوطه ی دلنشین و رویایی ، دکتر هایی مهربان ، پرستار هایی زیبا و محیطی فرحبخش و بی نظیر ...
منتظر اقامت دائم شما هستیم ...!
***
شرکت روابط عمومی منگلستان شما را به دیدن ادامه ی داستان مخوف دعوت میکند :
پشت در یک خانوم بود !!! ... نکنه ایندفعه پیرزن خزری پنزری بوده ؟؟!!!! 
با صدای تردید آمیز گفتم : « بابا ... کی بود ؟!
»
بابام رفت رو ایوون و آسمون رو تماشا کرد ! پس حتما یه رابطه ای بین شخص پشت در و بارون نامرئی بوده !!! 
ما هم شیر شدیم و پریدیم رفتیم پیش پدر 
- « چی شده ، چی شده ؟! چی بود ؟ کی بود ؟ چیکار داشت ؟؟!! 
»
- « بنده خدا همسایه پشتی بود ... میگفت شلنگ کولرتون پاره شده و از پشت بوم داره آپ میپاشه ... ببین از پشت بوم ما نیست ، از پشت بوم همسایه کناریه ! »
WOW ... ! آب به ارتفاع شاید ۴ متر یا بیشتر با فشار داشت میپاشید بالا و بعد دوباره برمیگشت رو سقف خودشون و ما و همسایه پشتی و ...
خانومه به اونا هم گفت و اونا هم شیر کولر رو بستن ... 
به همین سادگی تموم شد !
نکته ی حائز اهمیت اینجا بود که ما اصلا نترسیده بودیم ...
ما مرده ی هیجان در زندگی هستیم آخه ! 

پ . ن ۱ : ما خیلی شجاع و بی باک هستیم ... ! 
پ . ن ۲ : از تمامی کسانی که بهمون سر زدن و ما بهشون سر نزدیم اول تشکرات بی پایان میکنیم و ایضا ْ طلب عفو و بخشش و مغفرت داریم ! 
پ . ن ۳ : دعا کنین باز خوی منگل بازی مون فروکش نکنه تا دوباره بیایم بنویسیم ...
دوستان عزیزی که به دلایلی نتونستن برن از منگلستان اصلی پست ایندفعه رو بخونن کامنتشون رو همینجا بزارن ( کامنتینگ همون منگلستان اصلیه ) به خاطر همین صفحه ش بزرگه ... به گیرنده های خود دست نزنین !
نظر بدهید
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۶ساعت 12:30  توسط منگلهاااااااااااا
برچسب:
نویسنده: باربد اکبریپور