خرید بک لینک

سلااااااااااااااااااااااااااااااام

ما باز اومدیم

خوش اومدیم

صفا آوردیم

راستش می خواستیم بیایم آپ کنیم که نشد

بعدش دیگه عاشورا تاسوعا بود نمیشد بیایم و جلف بازی در بیاریم و گذشت تا امروز ...

آهان !

گفتم عاشورا تاسوعا

جاتون خالی اینقدر امسال با منگل کوچیکه رفتیم اینور اونور که کشتیم خودمونو

با همین کوچیکه و یکی از دوستای منگل تر از خودمون پاشدیم رفتیم ببینیم شام غریبان چه خبره

از سر کوچه یه دسته دیدیم که جلو مردها بودن و پشتشون یه ماشینی بود که بلندگو دستش گرفته بود و روضه می خوند ، پشت سر اونم خانوما

ما هم خودمونو قالب کردیم و رفتیم تو دسته

این کوچیکه هی می گفت : بریم جلو بریم جلو ...

اینقدر پیاده راه رفتیم و رفتیم و رفتییییییییییییییییم ... همینجور رفتیم ... هر چی می رفتیم نمی رسیدیم نمی دونم چرا

حوصله مون سر رفته بود دیگه ... گفتیم وسط این جمعیت یکی حتما بلو توس ش روشنه دیگه

زدیم و یکی روشن بود ، ما هم خوشحال ... از مراسم خیمه سوزان ظهرش که رفته بودیم 30 ثانیه فیلم داشتیم و همونو فرستادیم واسش

حتماً بنده خدا فکر می کنه که امام حسین از ظهر عاشورا فیلم گرفته و براش فرستاده ...

دیگه همینطور که می رفتیم ، رسیدیم دم یک مسجده ای

این یارو روضه خونه خدافظی کرد و همه هجوووووووووووووووووووووووووووووووووم بردن طرف مسجد

حالا هی این رفیقم و کوچیکه گیر داده بودن که ما هم بریم... ما هم بریم

منم پامو کردم تو یه کفش و گفتم شلوغه ، من حوصله ندارم

با خودمم می گفتم به به ... ایول به این مردم پاک و مومن ... بعد این همه پیاده روی و خستگی ، همه دارن هجوم میبرن طرف مسجد که شاید امام حسین (ع) نظری به روی سیاهشون بیفکنه

کلی از خودم خجالت کشیدم ...

با این حال بازم نرفتیم تو ... خدایی خیلی خیلی شلوغ بود

تو این گیر و دار دیدم چشمای منگل کوچیکه داره قرمز میشه

گفتم : چی شده ؟؟

گفت :( گلاب به روتون ... ) دستشویی دارم

- خب بزار بریم خونه

- ضروریه

- خب بیا تو همین مسجده

رفتیم طرف در ...

تقریبا 20 تا زن واستاده بودن و با چشمانی پر از اشک تقلا می کردن که برن تو ( خوشا به سعادتشون )

ما هم رفتیم قاطی جمعیت و گفتیم راه باز می کنیم و تو برو دسشویی !

یه آقاهه ای هم بود که جلوی در رو گرفته بود و نمی ذاشت کسی بره تو ...

ما هم هی می خواستیم بگیم که بابا نمی ریم بالا ، میریم پایین!!! ( دسشویی پایین بود )

ولی اینقدر شلوغ بود که صدا به صدا نمیرسید

یهو مرده بلند گفت که خانومایی که غذا گرفتن بفرمائن برن

همه داد زدن که ما غذا نگرفتیییییییییییییییییییییم و صدای wc , wc گفتن های ما تو انبوه صدا ها خفه شد

یک آقا هه ی دیگه اومد و دستش یه کارتونی بود پر از غذا ...

چشمتون روز بد نبینه ... چشمتون روز بد نبینه

یکدفعه همه هجوم آوردن رو سر ما ... همو هل می دادن که زود تر غذا از دست اون آقاهه بقاپن

یه لحظه حس کردم که از 4 طرف دارم پرس میشم

کار خدا بود که تونستیم خودمونو از تو جمعیت پرتاب کنیم بیرون !!!

نزدیک بود واسه بار دوم هم بمیریم ...

منگل کوچیکه هم پشیمون شد ... گفت رفع شد ... بیا فقط از اینجا بریم ...

با تمام وجود در رفتیم فقط ...

این بود مقصد این همه آدم که واسه شام غریبان امام حسینشون این همه راه پیاده اومده بودن و با خلوص نیت می خواستن برن مسجد تا استغفار کنن ...

برگشتیم و برگشتیم ... از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم

دیدم واقعا شدت گرسنگی داره بهمون فشار میاره

داشتیم می مردیم

گفتیم چیکار کنیم حالا؟ همه مغازه ها بسته ... همه خیابونا خلوت ...

چشممون افتاد به یه ساندویچ فروشی

با خوشحالی رفتیم تو ... سر از پا نمیشناختیم

کوچیکه گفتش که سه تا ساندویچ کالباس ... یارو اشاره کرد به برگه ی چسبونده شده به دیوار و گفت : هر کدوم رو که می خواین بگین که بدم بهتون

15 نوع مختلف بود ...کوچیکه یک نگاهی کرد و گفت : نه آقا ... گفتم که ما ساندویچ کالباس می خوایم ...

یارو خندید گفت همه اینا کالباسه ، غیر از کالباس اصلا ما چیزی نداریم

مردیم فقط ما ... کلا کوچیکه سوتی زیاد میده ... آدم باید اشهدش رو بخونه و باهاش بیاد بیرون

ما هم با اون قیافه های 6 در 4 مون نیگا کردیم و ارزون ترینشونو انتخاب کردیم و گرفتیم و پریدیم بیرون

گفتیم که حال خونه رفتن که نداریم ، همینجوری بخوریم و بریم طرف اون مسجده اگه خلوت شده بود کوچیکه بره دستشویی

همینجوری راه می رفتیم در خیابان های خلوت و تاریک و می خوردیم ... اینقدر هم توش سیر داشت که معده م می سوخت ...

نصفش مونده بود که دیگه سیر سیر شده بودم ... نصفه رو گذاشتم تو پلاستیک که دو تا سس هم توش بود و در پلاستیک رو گره زدم ، هنوز اون دوتا داشتن می خوردن .

تو فکر بودم که چیکار کنم این نصفه ساندویچ رو ! ؟

به کسی که نمیشه بدم ، هرکی گشنه بود رفت از اون مسجده غذا گرفت ... دور هم که نمیشه بندازم ... خونه هم ببرم بگم چی آخه ؟

تو فکر بودم که یکی از پشت سر گفت : ببخشید ... از صداش معلوم بود می خواد اذیت کنه ... محل ندادیم و ادامه ی راه رو رفتیم

گفت ببخشید ، این دوست ما گشنه شه ، روش نمیشه بگه ... اگه میشه ساندویچ هاتونو بدین به من که بدم بهش ... گناه داره ...

بازم محل ندادیم ... کنترل کردیم خودمونو که خنده مون نگیره

اونم دست بردار نبود که ...همینطوری در خیابان ها ی تاریک و خلوت پشت سر ما راه می رفت و مظلوم نمیایی می کرد

ای بابا

یهو یه جرقه ای زد به کله ی پوکم

دوباره گفت بدین دیگه... ، منم خیلی جدی برگشتم و پلاستیکه رو طرفش دراز کردم و گفتم بیا بگیر

اونم گرفت و تشکر کرد و رفت !!! دیگه هم نیومد

رفتیم طرف مسجد دیدیم همچنان شلوغه ... نشد بریم دوباره

فقط دوستم گفت یه زنه ای به دوستش می گفته : امشب به هوای این اومدم که یه شامی چیزی بخوریم ... حیف نشد !!! ...

برگشتیم خونه و اصلا به رو نیاوردیم که چی شده و کجا بودیم و اینا

فقط مامانم گفت که : چقدر دهنت بوی سیر میده ... چی خوردی؟؟

هیچی !

جاتون خالی تا دو روز ، نه می تونستم حرف بزنم ، نه بادگلو بزنم ، نه دسشویی برم ...

اینم از زیارت ها ی ما ... امید وارم مورد قبول حق تعالی و امام حسین (ع) قرار گرفته باشه ...

پ.ن 1 : شرمنده دوستان اگه نشد بیایم بهتون سر بزنیم

پ.ن 2 : این یکی از کوچکترین سوتی های کوچیکه بود ، دوستانی که بیشتر می شناسنش می دونن چی میگم

پ.ن 3 : حالا حالا ها نمی خواستم آپ کنم ... یهو زد به سرم و گفتم بنویسم

پ.ن 5 : ممنون از دوستانی که هنوز بهمون سر می زدن و ما رو فراموش نکرده بودن

پ.ن 4 : بابااااااااااااای تا 150 سال دیگه ...

84 نظر

برچسب: نویسنده: باربد اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی