خرید بک لینک
فردای اون روز دادگاه داشتیم

یک قاضی و هزاران هزار نفر متهم به قتل

متهمین درجه ی اول که متواری بودند

مریم و نامزد جدیدش هم آوردن

پسره رو بردن اون بالا

بهش گفتن : " بر طبق اسناد و مدارک و شهادت و استشهاد محلی و ... شما متهم به قتلید "

دلیلش هم اینه که : چون می دونستی نامزد سابق مریم هنوز دوستش داره ، می خواستی یه جوری براش پاپوش درست کنی که گیر بیفته ... از دشمنی منگلهاااااا هم با رحیم خبر داشتی و به خاطر همین رفتی سراغ منگلهاااااااا

پسره ی بدبخت این طوری شده بود >>

- " من؟؟؟ ... من ؟؟؟ ... من اصلاْ با مریم نامزد نیستم ... خودش یه چیزی واسه خودش بافته ... خودم هزار تا بدبختی دارم ... اااااااا ... من نامزد تو ام مریم؟؟؟ خودت بگو ... من نامزد تو ئم؟؟؟ "

همه کف کرده بودند

مریم از جاش پاشد و گفت : " خیلی بی معرفتی ... تو نبودی هر شب در خونه مون می خوابیدی ؟؟ آخر بابام مجبور شد رضایت بده ... یادت رفته ؟؟ "

- " من؟ ... اشتباه گرفتی ... من همش یه روز با تو بودم ... "

همهمه شد ...

قاضی سکوت داد

- " اگه بتونی ثابت کنی که نامزد مریم نیستی تبرئه میشی ... و اگه تبرئه بشی مریم متهم ردیف دوم میشه ... "

پسره : " ثابت ؟؟ ... والا ... خب مریم ثابت کنه که نامزدیم ... "

کلی بحث شد

وکیل ها اومدن و دفاع کردن

حضار دادگاه شلوغ کردن ... گوجه ی گندیده کوبوندن تو سر قاضی ... همهمه شد ... ولوله شد ...زنجیر بزها پاره شد !!

نتیجه این شد که

.:پسره به یک سال حبس ابد محکوم شد و مریم هم شد متهم ردیف دوم!!! :.

مسابقه : ( دلیلش رو تشریح کنید ... اگه گفتین چی شد ؟؟؟!!! )

جلسه تموم شد

.

.

.

شب شد

همه جا تاریک و خاموش بود

ولی ما خسته نبودیم

نمی دونم چرا دیگه نه خسته میشدیم و نه گشنه و تشنه !

نشسته بودیم و تو تاریکی در و دیوار رو نیگا میکردیم ...

- " هی! ... حوصله م سر رفت ... "

- " منم همینطور ... "

- " حالا چیکار کنیم ؟؟ "

- " بیا بریم تو خواب ننه ژیلا و بترسونیمش "

- " باشه!!! "

رفتیم سر ایستگاه خواب واستادیم ... اولین اتوبوس ما رو برد تو خواب ننه ژیلا

" اونجا ننه ژیلا تو یک باغ خیلی خوشگل رو یه تختی نشسته بود ... چند تا فرشته ی زیبا داشتند با بادبزن های ظلایی باد ش می زدن ... نقی بقال هم نشسته بود کنارش و با هم هندونه می خوردند ... ما رسیدیم اونجا ... نقی قیافه ش رو طوری کرد که انگار از دیدن ما خوشحال نشده ... ما هم نقی بقال رو گرفتیم و تا جایی که می خورد زدیمش ... هی زدیمش ... مشت ... لگد ... سیلی ... هرچی عقده داشتیم سرش خالی کردیم ... ننه ژیلا هم هی تو سر و کله ش می زد که بس کنین ... ما هم محل ندادیم ... اینقدر زدیمش که بیهوش افتاد رو زمین و ما هم در رفتیم "

آخ که چقدر خندیدیم

وقتمون تموم شد و انداختمون بیرون

- " خیلی خوش گذشت ... حالا چی کار کنیم؟ "

- " حالا بیا بریم ببینیم که رحیم و اکبر کجان ... دلم براشون شده یه ذره ... بی معرفتا چرا نیومدم سر خاکمون "

- " خب عقل کل ... ما رو که هنوز خاک نکردن ! "

- " ا... راس میگی! "

- " بریم ببینیم در چه حالن "

رفتیم سر ایستگاه پرواز و صاااااااااااااااااااف پرت شدیم تو یه بیابون ... بیابونی بی آب و علف ... صدای باد بین خارهای بیابون زوزه میکشید ...رفتیم جلو تر

یه غاری بود ...

دیدم از توش صدای ناله میاد ...

رفتیم تو ...

یکی رو زمین افتاده بود و ناله می کرد و یکی بر بالینش داشت بهش میگفت اکبر ... اکی ... مقاومت کن حتماْ یکی میاد و مارو نجات میده ( مث تو فیلم ها )

قیافه هاشون کثیف و زرد و زار و خاکی بود

از لبهای ترک خورده شون مشخص بود که چند روزه چیزی نخوردن

اوخ ... دلمون آتیش گرفت

- " بریم براشون آب بیاریم؟ "

- " باشه ... "

رفتیم از یه جایی آب آوردیم و آروم ریختیم تو ظرف آبشون

اکبر ناله میکرد ... آب ... آب ... رحیم هم گفت: " آب تموم شده ایناهاش ببین یه قطره هم توش نیست ... "

دست زد به ظرف آب که به اکبر نشون بده که یهو جا خورد ...

- " آب ؟!... آب از کجا؟ ما که آب نداشتیم ... (یکی کوبوند تو کلّه ی اکبر و گفت ) اکبر باز تو ظرف آب خرابکاری کردی؟؟؟ ... نه ... مث اینکه واقعاْ آبه ... آمونیاک نیس !! "

بیا بخور اکبر ... بخور که هنوز خدا ما رو فراموش نکرده "

...

- " آخی ... طفلک ها ... اینا فکر کردن که قاتل اند ... اما کسی نمیدونه که ... "

- " چکار کنیم ؟ ... چطور نجاتشون بدیم ؟؟ "

- " باید بریم تو خواب کارگاه شیپور اینا ... "

- " یادت رفته ؟ جیره ی خوابمون تموم شده ... تا یه هفته حق تو خواب رفتن رو نداریم! "

- " اه !! "

- " کاشکی امشب تو خواب ننه ژیلا نمی رفتیم ... "

- " حالا چیکار کنیم؟ "

- " بریم بابابزرگ رو پیدا کنیم که اون بره تو خواب یکی ... "

- " اون که هر روز تو خواب ننه ژیلاس که "

- " نه بابا ... ننه ژیلا خالی میبنده ... چرا امشب تو خوابش نبود؟ ... تازه از دست ننه ژیلا راحت شده ... باز بره تو خوابش؟؟ "

- " باشه بریم ... "

رفتیم قبرستون ... سر سنگ قبر بابایی نشستیم و در زدیم ... در باز شد و یه نوری اومد بیرون که نزذیک بودکور شیم ...

- " بابابـــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ ... دلمون خیلی تنگیده بود برات ... بابایییییییییییییییییییییی ... وای بابا بزرگ "

نور شدید تر شد

- " اه ... بابایی ... مگه نمی گن صرفه جویی تو مصرف برق بکنین ... باز شما تمام چلچراغ هاتونو روشن گذاشتین؟؟ "

بابابزرگ با یه حالت روحانی :" سلاااام فرزندانم ... شما هم ؟؟؟ نمی دونید وقتی خبر دار شدم که شما هم مردین چقدر خوشحال شدم "

- " دستتون درد نکنه !! "

- " خب چی شد؟ تا کی باید جنازه تون رو زمین بمونه؟ "

- " چمی دونیم ... اینم شده مردگی ما ... "

- " هیچی تون به آدمیزاد نمیخوره ... حالا بگین چی شده ؟؟ "

- " خب بابایی گوش کن ... "

ادامه ی داستان باشه واسه صدو بیست سال دیگه !! ایشالا همگی زنده باشینو با هم بخونین

حالا میریم سر پ .ن :

۱ . نمکــــــــــــــــی ... وبلاگ نمکی هک شده ... قراره فردا برگرده ... خدا کنه بتونه درستش کنه

۲ . داستان " و امّا مرگ ... " از اینجا به بعدش باحال میشه (تشدید رو حال کنین )

۳ . ما منگلهاااااااااااااااااااا همه تونو دوست داریم

۴ . فردا اولین سالگرد بابابزرگمونه ( این واقعیه ) همه یک فاتحه برای شادی روحش بخونین

۵ . حتماْ تو مسابقه شرکت کنین ... چون سوال رو بهتر متوجه بشین اینطوری مطرحش کنیم بهتره

چطور شد که اینطور شد؟ ... اصلاْ چی شد ؟ چرا شد ؟ این چه حکمی بود ( حکم صد در صد منصفانه ست )

۶ . شرکت کنین دیگه ...

۷ . به پ .ن ای که هم اکنون به دستمان رسید توجه کنید

مهران وبلاگش رو پس گرفت

خدا کنه نمکی هم بتونه ...

۸ . تولد امام رضا (ع) مبارک ... محتاجیم به دعای همه تون ...

۹ . مسابقه یادتون نره ...

129 نظر

برچسب: نویسنده: باربد اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی