نحوه ی ایجاد منگلستان به روایت مجازی :
یه شب تا دیروقت بیدار بودیم و مونده بودیم که چیکار کنیم . گفتیم بیایم و یه وبلاگ بسازیم و بعد حذفش کنیم ...
اولین اسمی که به ذهنمون خطور کرد منگل بود
اما وبلاگی به اسم mongol موجود بود ! 
گفتیم بزنیم mongool ... شانس فلان ما اونم بود ...
دست آخر زدیم mongoool و درست شد
بعد ۲ تا پست زدیم بالا و چند تا نظر واسه خودمون گذاشتیم و خواستم که حذف کنم وبلاگو ... ولی منگل کوچیکه گفت بذار باشه چیکار داری حذفش کنی ؟
گفتم باشه ... رفتیم و خوابیدیم ... دیگه بهش سر نزدیم تااااااااا وقتی که در کمال حیرت دیدیم یه کامنت داریم از شهریار ( سکینه ) و همون کامنت هاش امید داد
بهمون و شروع کردیم و کم کم با شما ها آشنا شدیم و شدیم اینی که هستیم ...
خاطرات تلخ و شیرینش هنوز زیر دندونمونه یادش به خیر این نامه ی نقی بقال چقدر مشهور شد 

تا جایی که میومدن بهمون میگفتن که اون نامه هه رو قبلا دیده بودم ، شما خیلی خوب ازش استفاده کردین ! ما هم میگفتیم بابا به خدا خودمون با دست خودمون نوشتیمش ... ( خط منگل کوچیکه بود ) 
آخه زیرش رو امضا نزدیم و همه می تونستن بذارن تو وبلاگاشون ...
............
و اما نحوه ی ایجاد منگلستان به روایت حقیقی :
شبی بارانی ... در جنگلهای منگلستان ... رعد و برق مثل نور مهتابی از کار افتاده (!) جنگل را ثانیه ای روشن میکرد و باز می خفت
!در اعماق آن جنگل مرموز کلبه ای
...کلبه ی مرموز پیز منگلستان
!!!پیر منگستان در تخت خواب مرموزش خفته بود و به طور مرموزی خرناسه می کشید ... ابوهت در کلبه جاری ست
...او در خواب مرموزش به طور مرموزی بی قراری میکند و صدا هایی مرموز از خود به در می آورد ... و با فریادی بلند تر از صدای رعد از خواب می پرد
!!!" باید گسترش دادندی
فرهنگ منگلستان را !!!!!!!!! "و با این فریاد ناقوص ها به صدا در می آید
تمام مردم منگلستان از خواب پریدند و به کلبه ی پیر منگلستان شتافنتد
...در آن شب طوفانی مرموز !!!!!!
تا مردم به خود جنبیدند هوا روشن شد و باران بند آمد !!! و پیر منگلستان با عصای کله ی فرشتنداغلو به دست با جبروت تمام بر ایوان کلبه ایستاد و بر افق های روشن آینده چشم دوخت
همه جمع شدند ... انسانها ... شیر ها ... پلنگ ها ... یوزپلنگ ها ... ببر ها ... گوزن ها ی وحشی ... تمساح های گریان ... الاغ های اوسکول ... خرگوش ها ی تند رو ...چغوک های آدم خوار و کلپاسه ها ی دانا ... همه گوش به فرمان پیر منگلستان
..." قسم به نوشابه که تگریش می چسبه ... قسم به نوشمک که اگر با یک نگاه رندانه ما به دو نیم تبدیل میشوندی... قسم به چوس فیل که فیل از ترس نگاه با جذبه ما آن را تولید میکنندی... قسم به آن پفک های جدید که کرانچی خوانندی... قسم به همه اقلام و اجناسی که به عنوان جایزه برای بازنده بازی حکم که خودم مخترعش بودم استفاده می شوندی ... ایرانی ، کالای ایرانی بخر... قسم به
.......... ... "حدود یک ساعت و 25 دقیقه داشت قسم میخورد
..."
چه می خواستم بگویمدی ؟؟؟؟؟؟ ...
"
همه بی حرکت بر جای مانده بودند تا پیر منگلستان فرمایشاتش را ادا کند
!
و حدود 35 دقیقه فکر میکرد که چه می خواهد بگوید !! ... همچنان همه چیز مرموز بود
!" قسم بر تک تک شما که همچون زنجیری بر هم وابسته اندی ... ما عاشقان فرهنگ غنی و سرشار از ... سرشار از ... از ... از فرهنگ غنی منگلستان هستیم و نباید اجازه دهیم که استثمارگران بی فرهنگ شرق و غرب و شمال و جنوب و شمال غربی و جنوب شرقی و مدار 17 درجه ی استوا و ... فرهنگ ما را استثمار و به یغما ببرندی !!! باید فرهنگ غنی یمان را به جهانیان آشنا کنیم اندی. مگر ما چه مان از این اعراب کمتر استی؟ یا این مردم بی شخصیت برره. ! "
همه یک صدا گفتیم
:هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا

اینجا بود که پیر منگلستان به بیان برخی از بیجگی های یک منگلستانی پرداختند
!و بدانید و آگاه باشید که یک منگلستانی چه خصوصیاتی باید داشته باشد. یعنی مولافات(جمع مکسر مولفه) فرهنگ منگلستان عبارتند از
:1.
اول اینکه ساکن منگلستان باشد. در اینجا سوالی که ممکن است پیش بیاد این است که منگلستان کجاست؟ در جواب این عده از عزیزان باید بگویم که : در این مورد نظورات و عقودات زیادی بیان شده که بهترین آن این است که: احمد آبا د. نرسیده به قاسم آباد2.
ماشین دیگر از یک پیکان جوادانِ گوجگی که فنرهایش را خوابانده و دو تا باند خربزگی انداخته روش و و یه لامپ بزرگ قرمز زیر شاسیش وصل باشه ، کمتر نباشندی.3.
داشتن یک وبلاگ با کلاس. ترجیحا به زبان منگلستانیِ خارجی4.
علاقه به بادام زمینی مزمز و ماکارونی جات5.
پاتوق ها: همه جای منگلستان سرای من است ..6.
داشتن موبایل 1100 نوکیا معروف به 11چراغ یا از این ایمات ها که با مداد کار میکند .( بیسواد خودتی. میدونم آی مِیت)7.
ژل به مقدار خیلی کم8.
گوش دادن نوار ((نغمه های خوش شهر)) روزی یک بار9.
سعی کنید مثل اینجانب کم حرف باشید10.
و آخر اینکه وقتی امتحان کنکور دارید ننشینید پای کامپیوتر. چون می اندازنتان . بعد خر بیا باقالی بار کن که باید به هزار زور کنکورتو پاس کنیدوباره همه با هم :
هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا 

زبان بر دهان بگیرندی ... تمام نشدندی حرفهای گهربارم هنوز !!!!
... دیشب را تمام بر این فکر خواب به چشمان شهلایم نیامدندی !! و در حیطه ی همین افکار تا صبح غرق استفکار(باب استفعال از تفکر) بودمندی
باید از طریق جهان اینترنت فرهنگ غنی یمان را بر همه القا کنیم
...و بر همه بگوییم که بیل از دامان ما پرورش یافتندی ( بیل گیتس رو میگفت آخه اصلیتش مال منگلستان بوده
)
شما که به از من میدانندی که محمود زیر دست من پرورش یافت
.
BooMfaNg که اولش اینقدر مشهور و معروف نبود. سالهای سال تحت فرمان من به ریاضت پرداخته تا بدین مرتبه رسیده
و همین آقای شیرازی که دار و ندار و همه ی وبلاگ ها تان از آن اوست و با حرکتی می تواند خانه خرابتان کند
( علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا هم مال منگلستان بوده
)
و همین کریستف کلمب ملعون که کتابخانه ی ما را غارت کردندی و امریکا را کشف کردندی و امریکا شیطان بزرگ با خواندن کتاب های ما به اینجا رسیدندی !!! از رو کتاب های ما رفته اندی انرجی هستگی در آوردندی و حالابوش ما را تهدید میکنندی که نیروگاه نسازندندی ...ای مردک اگر ما تو را از جوب نجات نمی دادیم الان در چهارراه منگل آباد داشتی شیشه ی ماشین پاک میکردندی ... مردک... بیچاره تو که نمیدانندی که سرزمین با عظمت منگلستان سالهای متمادین و مطوالنی (گرفته شده از طولانی) است که انرجی هستگی دارد
.
بگذارید اصلا برایتان به طور مفصل شرح دهم که خودم با همین دستهای خودم چگونه انرجی هستگی را بکشفندی
حول و حوش سال 3 میلادی بودندی که وقتی وارد شهرداری شدمندی به من گفتندی که این کوپن اعلام نشدندی. ناچار به فروشگاه قصابی اصغر آقا اینا رفتمندی و وقتی دیدمندی که مرغ را گران میدهندی بهش فرمودمندی که اگر ممکن است فقط شکر بدندی . چون مصرف برنج ما آن زمان کم بودندی. بنده خدا 2 کیلو انگور کشید و گفت این سیبها حرف ندارندی. مخصوصا که پرتقال پاکستان استندی و خوردنش آدم را پر انرجی میکنندی. منم بلال ها را از آقا مهرداد گرفتمندی و آمدم سر کار. عیال تا مرا دیدندی گفت که چه نان سنگک خوشمزه ای . از کدام کافی نت گرفتندی. گفتم که خوب شد یادم آورندی که بروم و ماشینم را بیاورم و بگذارمندی تو پارکینگ سینما. وارد پارکینگ بیمارستان که شدم یاد حرف آقا شهرام (این شهرام آن شهرام که شما فکر میکنید نیست. او را که نمی توان به این راحتیا پیدا کرد) افتادم که گفت اینها خیلی انرجی دارندی. رفتم و اورانیوم هایی که از سوپر ممدآقا گرفته بودم را برداشتم و وارد آزمایشگاه شدم و با یک فن کیِدو آنها را از وسط به دو نیم کردم و دیدم که راست میگفت کَل بِعلی. انرجی زیادی داشت لا مروت. خدا خیرش بدهد
.بیانات پیر منگستان ادامه داشت و چند نفر در حین سخنرانی جو گیر شدند و سرشون رو کوبیدن به درخت ...
بعضی ها اقدام به خودزنی کردن بعضی ها سکته کردن و مردن و ... خلاصه قرار شد که شورای منگلستان دو نفر لایق این کار رو انتخاب کنه
هوا تاریک شد و پیرمنگلستان هم در حین سخنرانی خوابش برد
فرداش قرار شد که شورای منگلستان دو نفر رو انتخاب کنه
همه نشسته بودیم تو شورا ... خیلی شلوغ بود بعضی ها که صندلی گیرشون چسبیده بودن به سقف و دیوار ها و ... بالاخره هرکسی یه جوری خودشو جا کرده بود .
پیر منگلستان با همون ابوهت و هاله ای از نور وارد شد ...
نفس ها تو سینه حبس بود ...
پیر با جبروت تمام در صندلی مخصوص خود نشسته بود و گوی جادوش هم جلوش داشت رقص نور میزد ...
همه با هم ............. 



" بس است جلف بازی "
نماینده ی مجلس منگلستان :
در راستای ملی شدن صنعت دوغ و شکایات بر فیلم ملعون ۳۰۰ ... آری اگر ما دیر بجنبیم فیلمی میسازند به نام ۶۰۰ که فرهنگ ما را زیر سوال خواهند برد ... این پارسی ها اینقدر خود را دست کم گرفتند و نشستن تا فرهنگشون همینطوری الکی به مردم جهان القا شود و دست بر دست گذاشتند که خودشان هم فرهنگ خودشان را فراموش کردند و حال یه مشت پشت کوهی نشسته اند و از خود فرهنگ میسازند برایشان ... حال خونشان به جوش آمده که برویم شکایت کنیم ...
ما نباید اینگونه شویم
هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا
حالا هر کسی که آمادگی برای این دارد دستش بالا
همه دستا رفت بالا ...
منم از ایور سالن به منگل کوچیکه اشاره میکردم دستت رو بنداز پایین ... نمی فهمید هی دستمو تو هوا تکون می دادم که بفهمه ولی نمیفهمید ...
اینطوری نمیشه ... باید از ۳ خوان چغوک گذر کنید ...
خوان اول :
سه دور ، دور زمین منگلبال بدوید ... 
نصف دستا رفته بود پایین ... ( همچنان به منگل کوچیکه اشاره میکردم دستت رو بنداز
)
خوان دوم :
با مورچه ی وحشی می جنگید اگر برنده شدید که میرین خوان سوم اگر نه که از رده خارجید
باز نصف دستا اومد پایین ... ولی منگل کوچیکه هنوز دستش بالا بود ...
خوان سوم :
میرین بالای کوه منگلسنگی ( صدای جمعیت : اوووووووووووووه کی حوصله داره
) یه پر خرس آتیش میزنین اگه چغوک آدم خوار ظاهر شد حتما انتخاب شدید اگه نشد که ول معطلید
تمام دستا اومد پایین غیر از دست منگل کوچیکه و من که بهش اشاره میکردم دستت رو بنداز ...
هیچ رقیب دیگه ای نبود ...
پیر منگلستان " از سه خوان چغوک میگذریدندی "
رفتم پیش منگل کوچیکه که هنوز دستش بالا بود ... گفتم : "خیالت راحت شد دیگه ؟؟؟؟؟؟؟
"
دیدم هیچ توجهی نداره و هنوز دستش بالاس
خوب که دقت کردم دیدم هنوز جو اون رقص نور گوی جادوی پیرمنگلستان گرفتش و ول نکرده 

-" هوووووووووووی با تو ام ... " یهو به خودش اومد ...
- " چی ؟!
"
- " هیچی پاشو بریم سه خان چغوک رو رد کنیم ...
"
- " برای چی ؟؟
"
- " واسه انتخاب شدن دیگه "
- " انتخاب چی ؟؟ !!
"
- " ارتقای فرهنگ منگلستان دیگه !!!!!!!! "
- " ها ؟!
"
- " الان تو برای چی اینجایی ؟؟ !
"
- " مگه کنسرت نبود ؟؟
"
- " 
"
***
خوان اول :
رفتیم که سه دور بدویم ... دور اول خسته شدیم و نشستیم کنار ... 
گفتن چون رقیب دیگه ای ندارین عیبی نداره برین خوان دوم 
خوان دوم :
مورچه هه از دور داشت میومد ... اینقدر وحشتناک بود که نگو
... نیش داشت قد آدم ...
اومد جلو یهو میخواست حمله کنه که منگل کوچیک پاشو گذاشت روش و اونم خرچ صدا داد و مرد ...
" آخیییییی ... طفلک ... من کشتمش ؟ نفهیمدم به خدا پام خورد روش ... چقدرم ناز بود بیچاره ...
"
صدای تشویق همه ی جمع بلند شد
ماشالا ماشالا بش بگین ماشالاااااااااااااااااا ...صد باریکلا بش بگین ماشالا ....

و اما خوان سوم :
رفتیم سر کوه نشستیم و پر خرس آتیش دادیم که چغوک بیاد ... حالا چغوکه لج کرده بود و می گفت خسته م حوصله ی پرواز ندارم 
هی همه بهش میگفتن ننه ت خوب بابات خوب پاشو برو می گفت نمی خوام 
تا اینکه اسمال اومد و گردن چغوکه رو گرفت و خفه ش کرد ...
بعد پرتابش کرد بالای کوه 
همه دست زدن و هورااااااااااا کشیدن 


و به رقص و پایکوبی پرداختند 







- " خواهری ... اینا چرا اون پایین دارن میزنن و میرقصن ؟؟!
"
- " نمی دونم والا ...
"
- " شاید کنسرته و ما رو خبر نکردن !!!
"
- " بیا از همین جا بپریم پایین که دیر نرسیم
"
- " آره ... یک ... دو ... سه ...
"
دیگه نفهمیدیم چی شد 
...
چشمامون رو باز کردیم دیدم تو بیمارستانیم ... تلویزیون هم روشن بود
گزارشگر شبکه ی منگل TV :
ما به داشتن همچین فرزندانی از منگلستان زمین افتخار میکنیم
در حین شادی ما در پایین کوه آن دو شیر زن به نشانه ی اینکه جزئی از خاک منگلستان هستند خود را در آغوش منگلستان انداختند و از فرط هیجان بیهوش شدند ...
ما این افتخار را داریم که این دو خواهر را که اسوه ی شجاعت و پایداری هستند انتخاب کنیم ...
- " ما رو میگه ؟؟؟
"
- " آره فکر کنم
"
- " چه باحال بودیم خودمون خبر نداشتیم ها ...
"
....
پ . ن : از تمامی دوستان خوب تشکر داریم که تو این مدت دلشون واسه ما تنگ شده بود و هی سر میزدن ... آنتی گرل ، شنگول ، نمکپاش و همه ی شما گل های باغ زندگی 

پ . ن : تولد منگلستان مبــــــــــــــــــــــــــارک !!! 
چقدر زود یک سال گذاشت ... 
پ . ن : و از همه مهمتر ... عید همگی مبارک ...
یه سال دیگه هم گذشت چقدر زود داریم پیر میشیم ... ایشالا سال ۸۶ واسه تک تکتون سال پر برکتی باشه
اینم عیدی های ما
از طرف منگل بزرگه >>> رو عیدی کلیک کنید
از طرف منگل کوچیکه >>>رو عیدی کلیک کنید
اینم از طرف پیر منگلستـــــــــــــــــــــــــــــان >>> رو عیدی کلیک کنید
عیـــــــــــــــــد شـــــــــــــــــــما مبـــــــــــــــــــــــــــــارک . . .
۱۰۴نظر
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۵ساعت 17:39  توسط منگلهاااااااااااا
برچسب: منگلستان,
نویسنده: باربد اکبریپور