خرید بک لینک

اول از مسابقه ی قسمت پیش شروع می کنیم :

بابا شما دیگه خیلی نابغه این

حکم قاضی این بود :


.: پسره به یک سال حبس ابد محکوم شد و مریم هم شد متهم ردیف دوم!!! :.

پس اگه مریم متهم ردیف دوم بشه ، پسره تبرئه میشه ...

خب پس پسره تبرئه شده دیگه !

سوال اینجا پیش میاد که پس اون یه سال حبس ابد واسه چی بوده ؟!

جوابش ساده س

پسره طی اعترافاتی که برای تبرئه شدنش می کنه ، این نکته رو یادآور میشه که :

ثروت پدر مریم چشم چپم رو کور کرده بود ... می خواستم یه جوری به ثورت باباش دست پیدا کنم ... رفتم و باهاش طرح دوستی ریختم ... ولی چشم راستم که کور نشده بود ، وجدانم رو بیدار کرد و همون روز اول قید مریم و ثروت باباش رو زدم ...

از اونجا یی که مریم بچه ی ناف منگلستونه فکر می کرده که پسره نامزدشه

وقتی پسره لب به اعتراف گشود ! دقیقاً همون لحظه ش دل مریم شکست

و قاضی پسره رو به جرم سرکار گذاشتن و شکستن دل دختری بیگناه و عصوم به یه سال حبس ابد محکوم کرد

( اینجا منگلستانه ... مث شهر شما نیست که پسره هر چی بخواد دل بشکنه باز صاف صاف راه بره و کسی به کارش کار نداشته باشه ... اینجا سرزمین عدل و داد و عدالته ) ...

خب ... داستان تا اونجا پیشرفت که ما موضوع رو به بابابزرگ گفتیم و دست کمک به سمتش دراز کردیم

بابا بزرگ : " حالا باید چیکار کنیم؟ "

ما : " خب ما اومدیم همینو از شما بپرسیم دیگه ! "

- " باید برم تو خواب و رویای یکی و موضوع رو بهش بگم "

- " آره خوبه ... ما که جیره ی خوابمون تموم شد ... "

- " اگه تو زندگی تون آدمهای خوبی بودین ، به این زودی ها جیره ی خوابتون تموم نمیشد !! "

- " ... "

- " برم تو خواب ننه ژیلا خوبه ؟؟ "

- " هه هه ... آخه کی حرف اونو باور میکنه ؟ ... یکی بهتر پیدا کن "

- " کارگاه شیپور چطوره ؟ "

- " خوبه ... سلام می رسونه ... اتفاقاً جویای احوال شما هم بود ! "

- " ای خدااااااااااا ... شما کی می خواین آدم شین ؟؟؟ "

- " - آهان ... از اون لحاظ ... آره خوبه ... حتماً برید "

مشکل از اینجا سخت تر شد که اسمال می ره خودشو معرفی میکنه و اظهار پشیمونی و ندامت می کنه و میگه که اکبر و رحیم اغفالش کرده بودن و با وعده ی پول و مقام و زن و زندگی مجبور شده قبول کنه ! خیلی گریه کرد بنده خدا ... گول هیکلش رو نخورین خیلی دل نازکه

اسمال گفت مریم این وسط بیگناهه و مریم هم تبرئه شد ... مریم رفت رضایت داد و اون پسره هم تبرئه شد

از اینجا بود که شک شیپور به یقین تبدیل شد که قتل کار رحیم و اکبره !

بابابزرگ رفت تو خواب شیپور و هر چی گفت که کارگاه جون ، رحیم و اکبر بیگناهن ... کارگاه شیپور قبول نمی کرد ... ار بابایی اصرار از شیپور انکار ... هی بابایی می گفت آخه شیپور جون ، ننه ت خوب ... بابات خوب ... قتل کار این دوتا نبوده اما شیپور زیر بار نمیرفت

شیپور : " اگه راست میگی بگو اگه اون دوتا بیگناهن ، الان چرا متواری شدن ؟؟ "

- " خب خودشونم نمی دونن بیگناهن !! "

- " مچل کردی مار و؟ "

- " ... "

- " خب اقلاً بگو اون دوتا الان کجان "

- " اگه بگم باور میکنی؟ "

- " آره ... حالا تو بگو "

- " آدرس رو یادداشت کن منگل کویر ... به سمت تپه های 4 طبقه ... "

شیپور از خواب پرید ... اول رفت سریع آدرس رو یادداشت کرد ... بعد همون صبح علی الطلوع با نوچه هاش راه افتادن تو بر و بیابون دنبال اکبر و رحیم ...طرفای ظهر بود که جاشونو پیدا کردن ...( آخه نکه بابایی پیره ، حواسش نیست یه خورده آدرس رو اینور اونور داده بود ... ربطی به خون منگلی نداره ها !! )

رحیم و اکبر رو تو حالت بسیار اسفناکی پیدا کردن ... اول بردنشون بیمارستان ... دکترا گفتن که تا نیم ساعت دیگه اگه دیر تر می رسیدین از دست رفته بودن

بعدم یه راست بردنشون زندان !!

حالا این دوتا هم چون چند روز بی آب و علف مونده بودن گوشه ی بیابون ، تو حالت روانی شون تاثیر گذاشته بود و لام تا کام حرف نمی زدن ...

و از اونجایی که می گن سکوت علامت رضا ست ، همچنان متهم ردیف یک موندن

شیپور واسه پیدا کردن رحیم و اکبر از طرف پلیس منگلستان یه عالمه نشان و تشویقی و درجه گرفت ... اما نامرد بی معرفت پست فطرت حرفی از بابایی و خوابی که دیده بود و بیگناهی این دوتا نزد ...

بعد از ظهر بود که شیپور رفت یه چرتی بزنه ... همونجا دوباره بابایی اومد تو خوابش

بابایی : " مگه قرار نشد ... "

قبل از اینکه حرف بابایی تموم بشه ، یه سطل آب خالی کرد رو سر بابا یی و پشتش رو کرد

بابایی با عصبانیت : " به سزای اعمال پلیدت می رسی ... تو می خوای سر بیگناه بره بالای دار ... "

ولی شیپور توجه نکرد و پیپ ش رو روشن کرد و خنده ی شیطانی کنان (!) دور شد !!!

دیگه هیچ راهی نداشتیم

باید خودمون دست به کار می شدیم ... اما چه جوری ؟؟!!

تو بد مخمصه ای گیر کرده بودیم ...

مسااااااااابقه :

" چرا اکبر و رحیم و اسمال بیگناهن ؟؟؟! "

هر کی تونست جواب بده واقعاً شاهکار کرده

جواب تو خود داستان رمز آلودمون مستتره ... فکر نکنم تا حالا کسی فهمیده باشه !

***

پ . ن 1 : ای بابا ... خجالت دادین ما رو مرسی که اینقدر به فکر منگلستونین

پ . ن 2 : واسه آپ ایندفعه از نمکی تشکر کنین ... جون اگه ده روز نی خواست بره ، ما حالا حالا ها قصد آپ کردن نداشتیم !

پ . ن 3 : ااا ... این پسره ( نامزد الکی مریم ) هر کار خواست بکنه ، حالا که مچش گرفته شده ننه باباش پیدا شدن ( وقتی پسرت در حال عیش و نوش بود ، تو کجا بودی؟؟؟ )

دوشنبه 27 آذر1385 ساعت: 13:41 توسط: .·´¯`·«( SORENA )»·´¯`·.

سلام
ای بابا این جریان انگار سر دراز داره

با میثم چیکار دارین عفوش کنید

اگه بلایی سرش بیارید با من طرفیدا بچه بزرگ نکردم که مفتی مفتی یه سال بره حبس ابد

پ . ن 4 :

پ . ن 5 : احتمالاً قسمت بعدی زود تر آپ بشه ( گفتتم احتمالاً ) برین خوش باشین

پ . ن 6 (مهم ) : یه عمره این پست رو داشتم ذره ذره و با دل و جون می نوشتم ...دیشب قرار بود بزنم بالا ... از صدقه سر بلاگفا یهو تمام پست با هم پاک شد !!! ... مجبور شدم دوباره بنویسم

69 نظر

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۵ساعت 10:3&nbsp توسط منگلهاااااااااااا

برچسب: نویسنده: باربد اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی