رحیم و کریم رو دادگاهی کردن ... هر کاری که کردن نتونستن ثابت کنن که بیگناهن ! 
حکم تدفین ما هم اعلام شد ... یه جای سرد و تنگ و تاریک ... تازه دو تا موجود هم بودن اونجا هی ما رو سوال جواب میکردن ... خیلی سخت و دردناک بود ... نمی دونم چطوری ، ولی ما نباید می ذاشتیم سر بیگناه بالای دار بره ! 

>>> بقیه ی داستان رو از زبون پیر منگلستان بشنوید -( شخصیت پیر منگلستان یه همکار جدیده که گفته اسمش فاش نشه ، ما هم فاش نمی کنیم ! )-
"آسمان تیره و تار می شوندی . پرندگان سقوط می کردندی . باران به شدت می باریدندی . آسمان سرخ میشوندی . کوهها پودر و خاکشیر میشوندی . ابرها پاره پاره میشوندی . آسمان نارنجی می شوندی . رعد و برق می زدندی . باران شدتش از آن بالا می بیشترندی. درختان می خشکیدندی . نور خیره کننده ای می تابیدندی و بالاخره در این هیاهو پیرمنگلستان ظاهر می شوندی .
قد حول و حوش 180 - مو و ریش بلند و سفید - یه عصای استخونی که بالاش جمجمه ی فرشنداغلو ( پرنده ی افسانه ای سرزمین منگلستان) گذاشته - جبّه ی حبری رنگ بر تن - دراعه ی سخت مرتب . دستاری مالیده - موزه ی منگلستانی در پا - جغدی بر دوش- سنجابی بر دوش دیگر و طنابی که به گردن یک جوآرانو ببسته بود در دست .
پیر منگلستان : دو نفر مُردند و گذاریدند و دیزینجیگا ( ترجمه : دو نفری رو که مردن ، بیارید و بگذارید اینجا ... دیگه ترجمه نمی کنم . خودتون باید بفهمین . خب اول برید زبون منو یاد بگیرین ، بعد بیاین وبلاگ گردی - زبونم یه چیزی تو مایه های جادوگرای سرخپوست اسپانیایی که با لهجه ی ناب مِشَدی ادغام شده ! )
پیر منگلستان : کیلپیسه ! ( این کیلپیسه اون اکبر کلپاسه نیس ها این نوچه ی پیر منگلستانه ) بپرو ده غیبی ، بالا برو خلج کوه ، کندان کن از بوته جابدانلو ریششو ، بعد مِکِنزی بند گلستون ، میری تو او غاری که دیزونجیگا هستشو و جستندو Mr.Demons و او را گفتند که دِهِدو به تو عصاره ی ساوانجو که تشکیلیدندو از ناخن بزمجه و ابروی راست چغوک و ذره ای از مدفوع گربه که اومد آب بخوره ، افتاد و یک فیل خفه شد ، همهمه شد ، ولوله شد ، سمبوسه شد ، جمجه شد ، چلچله شد ، زنجیر بزها پاره شد ، آرواره شد ، همواره شد ، طیاره شد ، صاحب بز بیچاره شد ، چی شد که شد ای طور شد ، آبشو کشید چلو شد !
یعد اوعصاره رِ آوردندو تا بخونم ورد و منگلا بخورند و زنده گردیدندو . ( کلپیسه رفت و عصاره رو از Mr.Demons گرفت و آورد پیش پیر منگلستان )
پیر منگلستان : لوپی چوراسی دوکه ها رومانتی چالامبو ( داره ورد می خونه ) کورماندو در لابارو کارزافندو چرومرو . ( اینجا پر دود شده ، من هیچی نمی بینم که واسه شما تعریف کنم . چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی اینجا را ؟! ... )
منگل کوچیکه : ببین منگل بزرگه ، داریم کشیده میشیم به سمت پایین !
منگل بزرگه : آره ولمون کنین ، نمی خوایم برگردیم ، تازه داشتیم حال میکردم ، تاره بابا بزرگمونو پیدا کرده بودیم .
کوچیکه : اونجا رو ببین ، جسد هامونو از قبر در آوردن ، یادت باشه بعداً بریم سراغ نبش قبر و مجازاتش ... مث اینکه داریم بر میگردیم تو جسدمون . آ ی ی ی ی ی ی...
( در این لحظه منگل بزرگه و کوچیکه دوباره چشم به جهان گشودند گویی که دوباره متولد شدند)
پیر منگلستان : ( چشمانش بسته و دستا به طرف بالا ) کارماندو ، گیزانخواجو ، چرتاگو ( چشماش رو باز می کنه میبینه زنده شدن )
سلام سلام . همگی سلام . سلام سلام زندگی سلام آ ی ی ی ی زندگی سلام ( قشنگ با آهنگ خودش ، از اول بخونین )
- " شما رو من زندوندندو شما دوباره برگشتید و دورابره ، دوباره ... دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم چرا؟ داشتم فراموشت می کردم اما باز صدارت رسید ... ( پیرمنگلستان از همه طرف به وسط جمع شد و به یک نور کوچیک تبدیل شد و غیب شد ) "
و ما زنده شدیم ... زنده شدیم ... وای ی ی ...
باید می رفتیم همه چیز رو می گفتیم
فردا آخرین جلسه ی دادگاه بود و حکم اعدام صادر میشد !!!
شب رو تو همون قبرستون موندیم و فردا صبح علی الطلوع رفتیم دادسرا
قاضی داشت با صدای خشن و محکم میگفت : " رحیم و کریم ، متهم به قتل نفس ، محکوم به اعداااااااااااااااااااااام و اسمال حبس ابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد !!!!! "


یهو در باز میشه و دو نفر میان تو ( من و منگل کوچیکه )
دست نگه دارین !!!!
WoW ...



یکی جیغ کشید ... یکی غش کرد ... یکی فرار کرد ... یکی سکته زد ...


رفتیم بالا و همه چیزو گفتیم 
( جواب مسابقه:)
"خب عقل کل ها ... اگه مث بچه ی آدم داستان رو می خوندید وتو عمق داستان می رفتین و واسه من غلط املایی پیدا نمی کردین ، می فهمیدین دیگه !"
صحنه ی قتل اینطوری بود که اسمال اینا هر کاری که می کردن منگل بزرگه نمی مرد و قلقلکش می یومد و خندید ... اینقدر خندید که صداش دیگه در نیومد !
منگل کوچیکه هم با یه تمرکز ساده مرد !
علت مرگ منگل بزرگه خنده ش بود که در حین خندیدن ، آدامسش گیر میکنه به گلوش و همونجا خفه میشه و میمیره 
علت مرگ منگل کوچیکه هم خودش بود 

پس این وسط کسی قاتل نیست
شششششوووو لولولولو ... دست دست ... هوار هوار ... هیـــــــــــــــی یـــــــــــه !!!




ما به آغوش گرم خانواده پیوستیم و زندگی ی دوباره ای را آغاز نمودیم !

پ . ن : نداریم !
104 نظر
برچسب:
نویسنده: باربد اکبریپور